
با قامتی خمیده تر از قبل.اینبار درد عمیق تر بود ! امان از نامردمانی که خود را مرد می پندارند.
خسته ام.مثل همیشه.شاید کمی بیشتر.
نمی دانم!!!
دیگر نمی توانم احساس کنم.اینبار آنقدر سنگین بود که از کتف های ضعیفم چیزی باقی نماند تا بتوانم شدت بار را احساس کنم.نمی دانم چند تن بود اما سنگین بود.سنگین تر از همیشه.
پ.ن:گاهی فکر می کنم خیلی کوچیکتر از بد بختیامم.شاید این درد ها مال آدم هایی باشه که حداقل چهل سال از من بزرگترند.آهای خدا می دونی که من خیلی بچه بودم؟؟؟؟؟