
تعطیل شد
باکرگی آرزو های نا بالغم را
در روسپی خانه های امیالت
بر باد دادی!
با تپش های قلب یک پرنده ی کوچک
در پر ازدحام ترین گذرگاه اعصابم
به اوج می رسم!
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبیست
که در انتهای حزن می روید.
پ.ن:سهراب رو دوست ندارم اما امروز ارتباط عجیبی با این شعر برقرار کردم.حسش کردم!
.
شکسته ام
.
دلتنگم
پ.ن:دلم می خواد ساکت باشم
پ.ن:خورد شدم
اما من هر ماه سی روز نمی گم که آقا اصلا موجود جذابی نیستی
پ.ن:اگه چیزی نمی گم دلیل نفهمیدنم نیست حوصله ی بحث کردن ندارم!
اما امروز
هرزه است.جلف است.روسپیست.جنده است.ناپاک است.بی دین است.همه می گویند
اما هرگز کسی نپرسید چرا اینگونه شد؟؟؟
من با تو نمی خوابم چون تو تنها مردی هستی که دوست دارم باهات زندگی کنم نه اینکه باهات زندگیمو بگذرونم
فرق تو با مردایی که منو لمس کردن همین جاست اونهارو خواستم برای گذروندن یک شب و تو رو برای یک عمر
پ.ن:من خوب می دونم تضمینی برای موندن مردی که با من می خوابه نیست اما برای تویی که تشنه ای چی؟
گذشته ای داشت که همه ی آیندشو به ویرانی کشید.
پ.ن:پس ما حد اقل آرزو کنیم هر جا که هست موفق باشه
خسته شدم از این همه بودن !
- نه!گناه داره
-ای بابا چه گناهی؟دیگه دوره ی این حرف ها گذشته. تاریخ مصرف دین و این چیزا گذشته.بهشت خدا رو خودم واست می سازم آدم عاقل نقدو ول نمی کنه بچسبه به نسیه.اینقدر بی کلاس نباش
- اگه خدا گفته حتما یه حکمتی توش هست
-کدوم خدا؟ اون که به زور با یه عقل ناقص پرتمون کرده تو این دنیا بعد هم می خواد بندازتمون تو آتیش؟
-(سکوت)
....
- چرا تلفنت رو جواب نمیدی؟
- کار دارم نمی فهمی؟
-تو سرد شدی.تو می گفتی رابطمون بهتر می شه
-ببین عزیزم تو دختر خوشگلی هستی همه چیز تمومی بهترین اندام رو داری ولی واسه من زیادی من نمی تونم خوشبختت کنم.
-من که ازت چیزی نمی خوام می ریم یه گوشه با هم زندگی می کنیم.با همه چیزت می سازم.فکر آبروی منو نمی کنی؟ همه می گن چرا به خواستگارام جواب نمی دم
- اه.چرا نمی فهمی من نمی خوام ازدواج کنم ازدواج یعنی محدودیت چقدر بدم واسه ترمیم؟
-چیزی رو که از من گرفتی با پول نمی شه جبران کرد.تو به من قول داده بودی من فکر می کردم تا آخر عمر با توام
....
(کنار خیابون.تلفن سکه ای)
-الو.ببخشید خانوم با آقا.... کار داشتم
-امروز گوشیشون با منه
-معذرت می خوام شما؟؟؟
-خانمشون هستم!!!!
.....
(همونجا)
-هی خوشگله امشب به ما یه حالی میدی؟
-آره(با بغض)
پ.ن:گاهی اینجوری شروع می شه
با قامتی خمیده تر از قبل.اینبار درد عمیق تر بود ! امان از نامردمانی که خود را مرد می پندارند.
خسته ام.مثل همیشه.شاید کمی بیشتر.
نمی دانم!!!
دیگر نمی توانم احساس کنم.اینبار آنقدر سنگین بود که از کتف های ضعیفم چیزی باقی نماند تا بتوانم شدت بار را احساس کنم.نمی دانم چند تن بود اما سنگین بود.سنگین تر از همیشه.
پ.ن:گاهی فکر می کنم خیلی کوچیکتر از بد بختیامم.شاید این درد ها مال آدم هایی باشه که حداقل چهل سال از من بزرگترند.آهای خدا می دونی که من خیلی بچه بودم؟؟؟؟؟
فردا روزی خواهد بود که احساسات یک دختر بیچاره ی تباه حال را قربان اراده خواهند کرد.
فردا روزی خواهد بود که مرا گوسفندوار به سلاخ خانه ی تحکم خواهند کشید.
...
فردا آنچه را از روز ازل برای من بینوا قسمت کرده اند نصیب من خواهد شد.
...
سفاهت را ببینید!
ظلم را تماشا کنید!
ای بیهوده ازدواج!
ازدواج اجباری!
ازدواج روح گداز!
(روزگار سیاه-عباس خلیلی)
پ.ن:صبر کنید دیر یا زود برمی گردم و می نویسم و می خونم.
اونایی که می فهمن همونایی هستن که تجربه کردن اون هایی که نمی فهمند تجربه نکردن پس چه فایده؟با خوندن کسی به درک نمی رسه اون هایی هم که درک می کنن باید از حرف تکراری خسته شده باشن.
تجربه هامون محدود شده
پ.ن:فکر کنم فقط خودم قهمیدم چی گفتم.جدی نگیرید
من هرگز جنایتی رو که مادرم در حق من کرد در حق پاره ی تنم نمی کنم.
من با عمل دردناکی به نام سقط فرزندم رو از ابتذال نجات دادم.
سرزنشم نکنید.من هم مثل همه ی مادر ها جانداری رو که با من نفس می کشید دوست داشتم و عاشقانه دوست داشتم.
این رو به تو می گم کودک نازنینم
من با تو بعد از مدت ها طعم عشق را دوباره چشیدم اما اینبار شیرین!من برای خوشبختی تو خودم را از لذت مادر بودن محروم کردم.
کودک شیرینم
من آرزوی بوسیدن دستان کوچکت را به گور می برم اما هرگز نمی گذارم دستان پاکت به گناه آلوده شود.
فرزند شیرینم
مرا سرزنش خواهند کرداما تو باور داشته باش که من هر شب تو را به سینه ام می فشارم و خالصانه ترین محبت هایم را نثارت می کنم و خاطره ی تو را هر چند کوتاه بود همیشه زنده نگاه خواهم داشت.
ای کاش اینان بدانند که چقدر برای یک مادر حتی اگر روسپی باشد از دست دادن موجود نازنینی مثل تو سخت است.اما شما را به خداهایتان قسم می دهم که نمک بر زخم مادری که شایستگی بزرگ کردن فرزندش را نداشت نپاشید.
" وای ...مردم!مادری فرزند کشت!
رحم بر چشمان گریانش کنید!
طفل من نوشیده زهری هولناک!
همتی!شاید که درمانش کنید"
پ.ن: لعنت بر تمام کسانی که من رو از لذت مادر بودن و طفلم رو از نوازش های من محروم کردن.هیچ وقت نفرینشون نکرده بودم اما ای کاش می فهمیدن چه حالی دارم ای کاش می فهمیدن.
در باور های خشکتان
دختری با مو های سیاه
با قدی بلند
با سینه هایی برجسته
...
اما دریغ
و
غافل ازین که من چیزی غیر از این افکار پوچتان بودم.
گفت:من دیگر از معامله ی یک جانبه خسته شده ام...سال ها من در اشعاری که سرودم زندگی کردم...بگذار چند سالی هم مشتی شعر نسروده در من زندگی کنند...
(کارو)
نمی دونم چرا خودم رو مجبور می کنم؟! شاید دلیلش ترس از تنهایی باشه.
پ.ن:هیچ ربطی به پست قبل نداره.
من تحمل زندگی بی فکر رو ندارم.دیگه به در گیری ها و بدبختیام عادت کردم اونقدر که نمی خوام جای خالیشونو حس کنم.
ازین که با یه مرد الکی خوش و مرفه هم آغوش بشم متنفرم.مگه غیر از اینه که تا حالا قربانیه همین مردا بودم؟؟؟مردهایی که فکر می کنن با پول صاحب دخترای ترگل و ورگل می شن.مردهایی که هیچ وقت نفهمیدن اگه جلو پام ترمز کردنو سوار شدم به خاطر مدل ماشینشون نبوده به خاطر طلبکارایی بوده که هر جا پا گذاشتم پشت سرم اومدن.
از توی بی درد که فکر می کنی اومدی تا رسالتت رو به انجام برسونی و منو از شر گناه خلاص کنی عقم می گیره.نمی دونم اگه از بچگی اون بابای منبریت تو گوشت نخونده بود که خوابیدن کنار یه زن فاحشه گناهه بازم فکر می کردی باید نجاتم بدی؟یا مثل سگ میومدی ولو می شدی کنارم و بعد از این که ارضا می شدی یادت میفتاد من یه روسپیم و با هزار چک و چونه چند تا ازون هزاریات میذاشتی کف دستمو با تیپا بیرونم می کردی .
نه آقا توام یکی مثل همه ی اونایی هستی که هوس خوابیدن کنار منو داشتن فقط از ترس جهنم و ننه ی جلسه ای و بابای روضه خونته که می خوای عقدم کنی.من که میدونم اگه نمی ترسیدی توام یه سگی بودی مثل بقیه که فکر می کنه چون پول داره چون درس خونده چون هزار تا کوفت و زهر مار دیگه داره از من بالاتره.ولی تو هیچی نیستی. تو اگه یه روز تونستی جای من باشی و انسان بمونی هنر کردی.