تبليغاتX
روسپی بی گناه
 

تعطیل شد

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 به قلم روسپی بی گناه | لینک ثابت |

آنگاه که ابلیس بر گردنت چنگ انداخت

باکرگی آرزو های نا بالغم را

در روسپی خانه های امیالت

بر باد دادی!

نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 به قلم روسپی بی گناه | لینک ثابت |

در عشقبازی های بی حضور تو

با تپش های قلب یک پرنده ی کوچک

در پر ازدحام ترین گذرگاه اعصابم

به اوج می رسم!

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 به قلم روسپی بی گناه | لینک ثابت |

صدا کن مرا.

صدای تو خوب است.

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبیست

که در انتهای حزن می روید.

پ.ن:سهراب رو دوست ندارم اما امروز ارتباط عجیبی با این شعر برقرار کردم.حسش کردم!

نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386 به قلم روسپی بی گناه | لینک ثابت |

خسته ام

.

شکسته ام

.

دلتنگم

پ.ن:دلم می خواد ساکت باشم

 

نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386 به قلم روسپی بی گناه | لینک ثابت |

اگه تونستی از سنگ ریزه ها دوباره یه صخره بسازی از من هم می تونی دوباره یه آدم بسازی.

پ.ن:خورد شدم

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 به قلم روسپی بی گناه | لینک ثابت |

هر ماه هفت روز کسی نمی گه که موجود جذابی هستم

اما من هر ماه سی روز نمی گم که آقا اصلا موجود جذابی نیستی

پ.ن:اگه چیزی نمی گم دلیل نفهمیدنم نیست حوصله ی بحث کردن ندارم!

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 به قلم روسپی بی گناه | لینک ثابت |

معصوم بود.نجیب بود.خانم بود.پاک بود.همه می گفتند

اما امروز

هرزه است.جلف است.روسپیست.جنده است.ناپاک است.بی دین است.همه می گویند

اما هرگز کسی نپرسید چرا اینگونه شد؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 به قلم روسپی بی گناه | لینک ثابت |

کاش می تونستم تو سرت کنم که اگه باهات نمی خوابم به دلیل بی علاقگی نیست و دقیقا بر عکسه

من با تو نمی خوابم چون تو تنها مردی هستی که دوست دارم باهات زندگی کنم نه اینکه باهات زندگیمو بگذرونم

فرق تو با مردایی که منو لمس کردن همین جاست اونهارو خواستم برای گذروندن یک شب و تو رو برای یک عمر

پ.ن:من خوب می دونم تضمینی برای موندن مردی که با من می خوابه نیست اما برای تویی که تشنه ای چی؟

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 به قلم روسپی بی گناه | لینک ثابت |

تصمیم گرفته بود جبران کنه همه ی گذشته ی سیاهش رو.اما این سیاهی قصد نداشت سایه اش رو از سرش برداره واسه همین رفت و هیچ وقت معلوم نشد کجا رفته!

گذشته ای داشت که همه ی آیندشو به ویرانی کشید.

پ.ن:پس ما حد اقل آرزو کنیم هر جا که هست موفق باشه

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 به قلم روسپی بی گناه | لینک ثابت |

حالم از این زندگی نکبت بار به هم می خوره.

خسته شدم از این همه بودن !

نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386 به قلم روسپی بی گناه | لینک ثابت |

- ما که می خوایم با هم ازدواج کنیم دیگه چه فرقی داره قبلش با هم بخوابیم یا بعدش؟مهم اینه که همدیگرو دوست داریم این هم بستری رابطمون رو مستحکم تر می کنه.

- نه!گناه داره

-ای بابا چه گناهی؟دیگه دوره ی این حرف ها گذشته. تاریخ مصرف دین و این چیزا گذشته.بهشت خدا رو خودم واست می سازم آدم عاقل نقدو ول نمی کنه بچسبه به نسیه.اینقدر بی کلاس نباش

- اگه خدا گفته حتما یه حکمتی توش هست

-کدوم خدا؟ اون که به زور با یه عقل ناقص پرتمون کرده تو این دنیا بعد هم می خواد بندازتمون تو آتیش؟

-(سکوت)

....

- چرا تلفنت رو جواب نمیدی؟

- کار دارم نمی فهمی؟

-تو سرد شدی.تو می گفتی رابطمون بهتر می شه

-ببین عزیزم تو دختر خوشگلی هستی همه چیز تمومی بهترین اندام رو داری ولی واسه من زیادی من نمی تونم خوشبختت کنم.

-من که ازت چیزی نمی خوام می ریم یه گوشه با هم زندگی می کنیم.با همه چیزت می سازم.فکر آبروی منو نمی کنی؟ همه می گن چرا به خواستگارام جواب نمی دم

- اه.چرا نمی فهمی من نمی خوام ازدواج کنم ازدواج یعنی محدودیت چقدر بدم واسه ترمیم؟

-چیزی رو که از من گرفتی با پول نمی شه جبران کرد.تو به من قول داده بودی من فکر می کردم تا آخر عمر با توام

....

(کنار خیابون.تلفن سکه ای)

-الو.ببخشید خانوم با آقا.... کار داشتم

-امروز گوشیشون با منه

-معذرت می خوام شما؟؟؟

-خانمشون هستم!!!!

.....

(همونجا)

-هی خوشگله امشب به ما یه حالی میدی؟

-آره(با بغض)

پ.ن:گاهی اینجوری شروع می شه

نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386 به قلم روسپی بی گناه | لینک ثابت |

من برگشتم.

با قامتی خمیده تر از قبل.اینبار درد عمیق تر بود ! امان از نامردمانی که خود را مرد می پندارند.

خسته ام.مثل همیشه.شاید کمی بیشتر.

نمی دانم!!!

دیگر نمی توانم احساس کنم.اینبار آنقدر سنگین بود که از کتف های ضعیفم چیزی باقی نماند تا بتوانم شدت بار را احساس کنم.نمی دانم چند تن بود اما سنگین بود.سنگین تر از همیشه.

پ.ن:گاهی فکر می کنم خیلی کوچیکتر از بد بختیامم.شاید این درد ها مال آدم هایی باشه که حداقل چهل سال از من بزرگترند.آهای خدا می دونی که من خیلی بچه بودم؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 به قلم روسپی بی گناه | لینک ثابت |

فردا-ای فردای سیاه!

فردا روزی خواهد بود که احساسات یک دختر بیچاره ی تباه حال را قربان اراده خواهند کرد.

فردا روزی خواهد بود که مرا گوسفندوار به سلاخ خانه ی تحکم خواهند کشید.

...

فردا آنچه را از روز ازل برای من بینوا قسمت کرده اند نصیب من خواهد شد.

...

سفاهت را ببینید!

ظلم را تماشا کنید!

ای بیهوده ازدواج!

ازدواج اجباری!

ازدواج روح گداز!

                                                      (روزگار سیاه-عباس خلیلی)

پ.ن:صبر کنید دیر یا زود برمی گردم و می نویسم و می خونم.

نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386 به قلم روسپی بی گناه | لینک ثابت |

چه فرقی هست بین نوشتن و ننوشتن؟

اونایی که می فهمن همونایی هستن که تجربه کردن اون هایی که نمی فهمند تجربه نکردن پس چه فایده؟با خوندن کسی به درک نمی رسه اون هایی هم که درک می کنن باید از حرف تکراری خسته شده باشن.

تجربه هامون محدود شده

پ.ن:فکر کنم فقط خودم قهمیدم چی گفتم.جدی نگیرید

نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386 به قلم روسپی بی گناه | لینک ثابت |

من فداکار ترین مادر دنیا هستم.سرزنشم نکنید.

من هرگز جنایتی رو که مادرم در حق من کرد در حق پاره ی تنم نمی کنم.

من با عمل دردناکی به نام سقط فرزندم رو از ابتذال نجات دادم.

سرزنشم نکنید.من هم مثل همه ی مادر ها جانداری رو که با من نفس می کشید دوست داشتم و عاشقانه دوست داشتم.

این رو به تو می گم کودک نازنینم

من با تو بعد از مدت ها طعم عشق را دوباره چشیدم اما اینبار شیرین!من برای خوشبختی تو خودم را از لذت مادر بودن محروم کردم.

کودک شیرینم 

من آرزوی بوسیدن دستان کوچکت را به گور می برم اما هرگز نمی گذارم دستان پاکت به گناه آلوده شود.

فرزند شیرینم

مرا سرزنش خواهند کرداما تو باور داشته باش که من هر شب تو را به سینه ام می فشارم و خالصانه ترین محبت هایم را نثارت می کنم و خاطره ی تو را هر چند کوتاه بود همیشه زنده نگاه خواهم داشت.

ای کاش اینان بدانند که چقدر برای یک مادر حتی اگر روسپی باشد از دست دادن موجود نازنینی مثل تو سخت است.اما شما را به خداهایتان قسم می دهم که نمک بر زخم مادری که شایستگی بزرگ کردن فرزندش را نداشت نپاشید.

                                " وای ...مردم!مادری فرزند کشت!

                                  رحم بر چشمان گریانش کنید!

                                 طفل من نوشیده زهری هولناک!

                                 همتی!شاید که درمانش کنید"  

پ.ن: لعنت بر تمام کسانی که من رو از لذت مادر بودن و طفلم رو از نوازش های من محروم کردن.هیچ وقت نفرینشون نکرده بودم اما ای کاش می فهمیدن چه حالی دارم ای کاش می فهمیدن.

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 به قلم روسپی بی گناه | لینک ثابت |

به ثبت رسیدم

در باور های خشکتان

دختری با مو های سیاه

با قدی بلند

با سینه هایی برجسته

...

اما دریغ

و

غافل ازین که من چیزی غیر از این افکار پوچتان بودم.

نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 به قلم روسپی بی گناه | لینک ثابت |

شاعر بود...شاعر بزرگی که سال ها کسی شعری از او نمی دید...یک روز-بر حسب تصادف دیدمش...پرسیدم:چرا؟چرا ساکتی؟حیف نیست؟

گفت:من دیگر از معامله ی یک جانبه خسته شده ام...سال ها من در اشعاری که سرودم زندگی کردم...بگذار چند سالی هم مشتی شعر نسروده در من زندگی کنند...

                                                                                                      (کارو)

نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 به قلم روسپی بی گناه | لینک ثابت |

وقتی کسی نمی تونه دوستم داشته باشه مجبورم که دوستش داشته باشم.

نمی دونم چرا خودم رو مجبور می کنم؟! شاید دلیلش ترس از تنهایی باشه.

پ.ن:هیچ ربطی به پست قبل نداره.

نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 به قلم روسپی بی گناه | لینک ثابت |

من احمق نیستم.فقط تحمل مرد هایی که فکر می کنن با ابراز علاقه و پول خرج کردن می تونن یه نفرو خوشبخت کنن ندارم.

من تحمل زندگی بی فکر رو ندارم.دیگه به در گیری ها و بدبختیام عادت کردم اونقدر که نمی خوام جای خالیشونو حس کنم.

ازین که با یه مرد الکی خوش و مرفه هم آغوش بشم متنفرم.مگه غیر از اینه که تا حالا قربانیه همین مردا بودم؟؟؟مردهایی که فکر می کنن با پول صاحب دخترای ترگل و ورگل می شن.مردهایی که هیچ وقت نفهمیدن اگه جلو پام ترمز کردنو سوار شدم به خاطر مدل ماشینشون نبوده به خاطر طلبکارایی بوده که هر جا پا گذاشتم پشت سرم اومدن.

از توی بی درد که فکر می کنی اومدی تا رسالتت رو به انجام برسونی و منو از شر گناه خلاص کنی عقم می گیره.نمی دونم اگه از بچگی اون بابای منبریت تو گوشت نخونده بود که خوابیدن کنار یه زن فاحشه گناهه بازم فکر می کردی باید نجاتم بدی؟یا مثل سگ میومدی ولو می شدی کنارم و بعد از این که ارضا می شدی یادت میفتاد من یه روسپیم و با هزار چک و چونه چند تا ازون هزاریات میذاشتی کف دستمو با تیپا بیرونم می کردی .

نه آقا توام یکی مثل همه ی اونایی هستی که هوس خوابیدن کنار منو داشتن فقط از ترس جهنم و ننه ی جلسه ای و بابای روضه خونته که می خوای عقدم کنی.من که میدونم اگه نمی ترسیدی توام یه سگی بودی مثل بقیه که فکر می کنه چون پول داره چون درس خونده چون هزار تا کوفت و زهر مار دیگه داره از من بالاتره.ولی تو هیچی نیستی. تو اگه یه روز تونستی جای من باشی و انسان بمونی هنر کردی.

نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 به قلم روسپی بی گناه | لینک ثابت |